پارت بیست و نهم :

قیل و قال سلیله به آسمان رفت: بابا می‌بینی چه قدر بی‌خیاله؟ آبروی ما رفته؛ اون‌وقت این بی‌خیال حرف مردم، با اون زنیکه میره کافه عشق و حال می‌کنه. بعد میگه الکی شلوغش کردم.

عباس گفت: این اگه بی‌خیال و بی‌غیرت نبود، مادرش الان سینه ی قبرستون نبود. حیف اسم پهلوون که روی بی‌غیرتی مثل تو گذاشتن.

دیدم که با آمدن نام مادرش، گردن یاسر فرو افتاد و تسبیح دور گردنش را لمس کرد. خدای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    ای بابا اینا چه گیری دادن ول کن هم نیستن این سلیله واقعا شبیه سلیطه هاست

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    واقعا هم سلیطه ست هااا

    ۲ ماه پیش
کپی شد!